یزدفردا "خیلی از مطالب را دوستان فردایی و همکارانمان منتقل می کنند که نه آنقدر جدی است که بتوان مقالات و یادداشت های جدی نامید ونه آنقدر شوخی است که بتوان از آن به عنوان شوخی یاد کرد .
نه لُغَز (1) ،نه متلک (2)و لُغَزخواندن(3) هم نیست ونه آنقدر بی اهمیت که بتوان از آنها گذشت بعضی آن را طنز اجتماعی سیاسی و .. می نامند و تلنگری به خود دیگران می نامند بعضی دیگر آن بیست و سی می بینند و به هرحال در گوشه و به قولی کنج یزدفردا مطالبی پیدا می شود که از این پس آن را در قسمت "کنجک یزدفردا "توسط "کنجک نشین" یزدفردا منتشر می شود .
برای بهتر شناختن کنجک نشین می توانیم به معنی "کنج" و"کنجک "توجه بیشتری بکنیم .
کنجک و کنج
کنج در فرهنگ عامه یزدی ها کنج . [ ک ُ ] (اِ) چون گوشه باشد در جایی
لغت نامه دهخدا
کنجک . [ ک ُ ج َ] (ص ) هر چیز غریب و تازه و نو را گفته اند که دیدن آن مردم را خوش آید و به عربی طرفه گویند. (برهان ). بسیار بدیع که آدمی را از دیدنش خوش آید. (انجمن آرا) (آنندراج ). چیزی تازه که دیدنش خوش آید و بلکنجک یعنی بسیار بدیع. (رشیدی ). طرفه و هر چیز غریب و تازه و نو که دیدن آن مردم را خوش آید. (ناظم الاطباء).
لغت نامه دهخدا
کنج . [ ک ُ ] (اِ) چون گوشه باشد در جایی ،بیغوله و بیغله نیز گویندش . (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 59). گوشه و بیغوله و عربان زاویه خوانند. گوشه ٔ خانه و جز آن . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). گوشه که وی را بیغوله و بیغاله نیز گویند. (اوبهی ). زاویه . گوشه . سوک . بیغوله . بیغله . پیغله . پیغوله . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گوشه و بیغوله ٔ خانه و زاویه . (ناظم الاطباء). کردی «کونج » (گوشه ). (حاشیه ٔ برهان چ معین )
کنجک . [ ک ُ ج َ] (ص ) هر چیز غریب و تازه و نو را گفته اند که دیدن آن مردم را خوش آید و به عربی طرفه گویند. (برهان ). بسیار بدیع که آدمی را از دیدنش خوش آید. (انجمن آرا) (آنندراج ). چیزی تازه که دیدنش خوش آید و بلکنجک یعنی بسیار بدیع. (رشیدی ). طرفه و هر چیز غریب و تازه و نو که دیدن آن مردم را خوش آید. (ناظم الاطباء).
-
کنج
فرهنگ لغت عمید
(اسم) (زیستشناسی) [قدیمی] [ke(a)nj] زبان کوچک که بیخ حلق قرار دارد؛ ملازه: ♦ همی تا دایه کنج و کام کردش / پدر ...
شو بدان کنج اندرون خمّی بجوی
زیر او سمجی است بیرون شو بدوی .
بیزارم از پیاله وز ارغوان و لاله
ما و خروش و ناله کنجی گرفته تنها.
ز گیتی یکی کنج ما را بس است
که تخت مهی را جز از ما کس است .
همه دشت پر باده و نای بود
بهر کنج صد مجلس آرای بود.
اگر تندبادی بر آید ز کنج
به خاک افکند نارسیده ترنج .
کمینگاه کرد اندرون کنج کوه
بیامد سوی رزم خود با گروه .
طاوس بهاری را دنبال بکندند
پرش ببریدند و به کنجی بفکندند.
نیست در این کنج ز بن نیز گنج
نامدم اینجای زبهر منال ...
نیز در این کنج مرا کس نبود
خویش و نه همسایه و نه عم و خال .
کار دنیا گر بر موجب عقلستی
مرمرا خیره در این کنج چه کارستی .
نشود کس به کنج خانه فقیه
کم بود مرغ خانگی را دیه .
گنجی که بهر کنج نهان بود ز قارون
از خاک برآورد مر آن گنج نهان را.
نان از برای کنج عبادت گرفته اند
صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان .
کنج بهتر عاقلان را چون سفیهان سر شوند
دار چون منبر شود دولت شود بی منبری .
آنانکه به کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند.
دیده ٔ بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیریها که من در کنج خلوت می کنم .
به یکی کنج در خزیدستم
وز همه دوستان شده یکسو.
تو آن مشنو که مرغ شوم خواهد جای ویران را
گرت کنج دل آباد است سوی کنج ویران شو.
من به کنجی و حق به هفت اقلیم
مدد سحر ناب من رانده ست .
کنج امان نیست در این خاکدان
مغز وفا نیست در این استخوان .
پی نوشت:
1-
-
لُغَز
معما , چيستان , لغز , رمز , بيان مبهم , راز , سر , صنعت , هنر , حرفه , پيشه , گيچ کردن , اشفته کردن , متحير شدن , جدول معما , سوراخ سوراخ کردن , غربال کردن , سرند , گيج و ...
تفالۀ روغنگرفتۀ کنجد یا دانۀ دیگر که به عنوان خوراک دام مصرف میشود
2-
-
متلک
لغت نامه دهخدا
متلک . [ م َ ت َ ل َ ] (اِ مصغر) متل خرد. متل کوچک . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || حرف مفت . دری وری . کلفت . حرف برخورنده . شوخی و مزاح . ( ...
-
متلک
فرهنگ فارسی معین
(مَ تَ لَ) (اِ.) (عا.) سخنی که از روی شوخی و طعنه به کسی گفته می شود.
3-
لُغَز خواندن
لغت نامه دهخدا
لغز خواندن . [ ل ُ غ َ خوا / خا دَ ] (مص مرکب ) لُغاز خواندن . عیب کردن از روی عناد و حسد و پرادعائی . در تداول عوام ، عیب گفتن چیزی یا کسی را.
- نویسنده : یزد فردا
- منبع خبر : خبرگزاری فردا
شنبه 27,ژوئن,2026